آه در شهر شما ياری نبود
آه در شهر شما ياری نبود
آه در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود
وای رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از در و ديوارتان خون می چكد
خون من فرهاد مجنون می چكد
خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان
اين همه خنجر دل كس خون نشد اين همه ليلی كسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان
كوه كندن گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود قيمتش بسيارو دستم تنگ بود
گرنرفتم هردو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ كس دست مرا وا كرد ، نه فكر دست تنگ ما را كرد، نه
هيچ كس از حال ما پرسيد ، نه
هيچ كس اندوه ما را ديد، نه
هيچ كس چشمی برايم تر نكرد هيچ كس يك روز با من سر نكرد
هيچ كس اشكی برای ما نريخت هر كه با ما بود اما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنی است
حال من از اين و آن پرسيدنی است
گاه گاهی بر زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يك غزل آمد كه حالم را گرفت
ما ز ياران چشم ياری داشتيم
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم
www.karbaschy.com
سلام