افسانه ‌ای به نام  «  آزادی »  . . . . . .  دکتر مجتبی کرباسچی            

 

        افسانه ‌ای به نام :            

«  آزادی »

دکتر مجتبی کرباسچی

 

 

    

                           

 

 

 

                                                                                                                             

وقتی ضجه‌های ملل ضعیف تاریخ را زیر چکمه‌های استبداد می‌شنوم

وقتی از قتل و غارت پادشاهان غاصب برای حفظ تخت و تاج‌شان می خوانم

وقتی می‌بینم که چگونه هیتلر دیکتاتور نه کام ملت خود که دنیا را با جنگ جهانی تلخ کرد

 و از طرفی وقتی می‌بینم که چگونه طالبان به نام خدا و رسول خدا، غل و زنجیر به پای فطرت آدمی می‌بندند ، هم خروج زن از خانه را حرام می‌دانند و هم عکسبرداری و فیلمبرداری را شرک می‌دانند.

اینجاست که به یاد اخطار « آیت ا... نائینی »  واضع « حکومت مشروعه » می‌افتم که معتقد بود

« بدترین استبداد، استبداد دینی است »!!!

واقعیت اینکه  وقتی از این آشفته بازارتحجر و تعصب فرار می‌کنم و به غرب و آزادی هایش  پناه می‌برم می‌بینم آنجا هم داستان خودش را دارد.

چرا که وقتی می‌بینم در مهد زایش و زایشگه « آزادی مدرن » یعنی « فرانسه » از ورود دانشجو و کارمند  محجبه و با حجاب به دانشگاه و اداره جلوگیری می‌کنند.

و یا وقتی درد و رنج جانکاه دردمندان ایدزی را که محصول آزادی‌های جنسی و هم جنس‌بازی در امریکا و غرب آزاد است را با تمام وجود درک می‌کنم .

اینجاست که می‌پرسم پس :

                                    « آزادی » یعنی چه ؟؟؟      

آیا باید تفکر معتقدان بی قید و شرط آزادی را بپذیریم؟

یا باید پای صحبت منتقدان این طرز فکر را در افکارمان باز کنیم ؟

 چون " ویکتور کوزن " که معتقد بود :

آزادی حقیقی آن نیست که هرچه میل داریم انجام بدهیم ، بلکه  آن است که آنچه را که حق داریم بکنیم .

نمی‌دانم از کجا شروع کنم ؟

ولی من در هم این باره نظرات خودم را دارم:

یادتان باشد« صفات » قابل تعریف نیستند:

 چون «خوب و بد»، «زشت و زیبا»، «عشق و نفرت» و ... 

چه رسد به افسانه‌ای رومانتیک به نام «آزادی»

ببینید!

فرض کنید، فرزندان مادری مهربان، قصد دارند برای « روز مادر» پارچه‌ای با « بهترین رنگ » تهیه کنند تا با تقدیم آن به مادرشان گوشه‌ای از زحمات او را پاس دارند .

ولی آیا شما هیچ فکر کرده‌اید که چیزی به نام « بهترین رنگ » وجود خارجی ندارد !! ؟ ؟

چرا؟

چون اولی « قرمز» دومی « آبی » این یکی« سفید » دیگری « سیاه »را « بهترین رنگ » می‌داند. در حالیکه شاید خود مادر، رنگ « سبز» را بهترین بداند!!!

متاسفانه پدیده « آزادی » نیز دارای چنین داستان غمناکی است.  چرا که « آزادی » یک صفت است و صفات نه " مطلق " که " نسبی " اند !

فرایند آزادی‌های گوناگون را می‌توان به دو قسمت تقسیم کرد.

1. آزادی های فردی     2. آزادی های اجتماعی

 

1) آزادی های فردی:

یادمان باشد ، خدا انسان را بین حیوان وفرشته قرار داد و از او خواست تا خودش راه خود را برگزیند لذا ،هیچ کس و هیچ مرام و آئین و دینی حق دخالت در امور و آراء شخصی هیچ کس را ندارد که هر کس چنین کند قطعا مجرم و گنهکار است (مگر اینکه رفتار این شخصی مخل آسایش  و ضرری به جامعه شده باشد)

 

2) آزادیهای اجتماعی :

آنچه اختلاف‌برانگیز است همین نوع آزادی‌هاست.

آزادی‌های  اجتماعی بر دو نوعند آزادی‌های : 1. مدرن و صنعتی          2. آزادی‌های سنتی

که آزادی‌های سنتی نیز خود دو نوعند: 1. آزادی‌های سنتی محض جغرافیایی 2. آزادی ‌های ایده‌لوژیک

 

الف) آزادی‌های مدرن و صنعتی

فرض کنید وقتی انسان اتومبیل را اختراع کرد برای کاهش ترافیک برسر چهارراه‌ها چراغ قرمز و سبز را پیشنهاد کرد تا با رنگ قرمز « بایستند » و با چراغ سبز « حرکت »  کنند. که این پیشنهاد را دنیا به عنوان « استاندارد » پذیرفت.

لذا قاعدتاً کسی حق ندارد به نام « آزادی » از چراغ قرمز بگذرد گرچه « مائو زدنگ » بنیانگذار چین کمونیست معتقد بود  « قرمز» یعنی خون و قیام و حرکت و « سبز » یعنی صلح  و سکون-

لذا گرچه او با استاندارد جهانی زیاد موافق نبود ولی مجبور به پذیرش آن شد !

 

ب) آزادی‌های سنتی

همانگونه که گفتم سنت‌ها دو نوعند یکی سنت‌های عمومی وفرهنگی و جغرافیائی و دیگری سنت‌های اید ئو‌لوژی و دینی

فرق بین سنت و دین در این است که سنت‌ها به مرور زمان می‌توانند بی هیچ تعصبی کم رنگ  و کم رنگ‌تر و شاید محو شوند.

ولی سنت‌های دینی و ایدئو‌لوژی گرچه به مرور زمان می‌توانند مزین به شاخ و برگ زائد و نهایتا تحریف شوند ولی عمدتا با تعصب خاص خودشان در خیلی اصول غیرقابل تغییرند.

با این مقدمه سئوال اینجاست:

که «آزادی» مردم کشوری که دارای عقاید و سلائق و افکار متفاوت  هستند را چگونه باید تامین کرد.

واقعیت اینکه اگر بخواهیم با رای اکثریت همان مردم « قانون اساسی » بنویسیم که همه را ملزم به اطاعت از آن کنیم این بدان معناست که خود به خود و آگاهانه آزادی گروه اقلیت را پایمال کرده‌ایم.

پس «آزادی» کی و چگونه کاربرد دارد و اصلاً یعنی و معنای « ازادی» چیست؟

ببینید!

من بارها وبارها در آثارم نوشته ‌ام که آنچه را در فطرت « آ دمی » است باید پذیرفت و هر که آن را نهی کرد و نپذیرفت قطعاً مجرم و گنهکار است.

با این ادعا باید قبول کنیم:

فطرت آدمی با « قتل » مخالف است، لذا باید بپذیریم آزادی در مالکیت و استفاده از اسلحه گرم قابل قبول نیست.

باید باور کنیم فطرت و جسم انسان مخالف ضرر به بدن با تزریق سمومی به نام « موادمخدر» است. لذا آزادی استفاده از مواد مخدر در کافی‌شاپ‌های خاصی دربرخی کشورهای غربی پذیرفتنی نیست.

 

باید بپذیریم گرچه تمایل به زندگی سالم و ازدواج با جنس مخالف امری طبیعی و ممدوح برای همگی است ولی باید قبول کنیم « فطرت آدمی » با همجنس‌بازی مخالف است و دلیل عینی آن در دنیای آزاد و آزاد امروزی همین بس، که تشکیل انجمن‌های « همجنس بازی» حتی در کشورهای کاملا لاتیک و  کمونیست مثل چین ممنوع است .

گرچه من هم مثل شما سیستم کاملا آزاد غربی را به حکومت های بسته و متعصب متحجران طالبانی ترجیح می دهم ولی باید قبول کنیم معنی  " آزادی " قبول " بی بند و باری " های بی حد و حصر نیست .

به نظر من:

صفت «رهایی » هر گاه یک گروگان و اسیر نازنین در چارچوب«  فطرت آدمی » بود فرشته ای خواهد شد که نامش « آزادی » خواهد بود.

و هرگاه این صفت خود را از چارچوب فطرت انسانی رهائی  بخشید نامش « بی بند و باری » خواهد بود

 وعکس آن هرگاه با عناوین مختلف فطرت آدمی را با غل و زنجیر قفل کردند نامش « تحجر و تعصب » است که هیچیک قابل قبول نیست.

پس :

آزادی یک صفت است وصفت غیرقابل تعریف

« آزادی »  یک گروگان محبوب  اما محبوس در چارچوب قفسی به نام « فطرت آدمی » است

 لذا مادامی که در این چارچوب است باید آزاد باشد و هر چه از آن دور و دورتر شد باید محدود شود.

من با " ما کدو نال " موافقم که که معتقد بود :

آزادی این نیست که هرکس هرچه دلش خواست بکند ، بلکه آزادی حقیقی قدرتی است که شخص را

مجبور به انجام وظایف خود می کند .

و باز :

یادمان باشد، محدودیت در آزادی‌های غیرفطری خود ضامن وپلیس آزادی است و هر که در این راه گام برداشت در حقیقت به پاسداشت و نگهبانی آزادی کمک کرده است.

مثل مخالفت با آزادی حمل اسلحه گرم، همجنس بازی، اعتیاد و ...

و در پایان :

·    دلم نمی‌آید از « آزادی » بگویم ولی از فرهنگ ملی و مذهبی خودمان به راحتی بگذرم، فرهنگی که در سر هر کوی و برزن شهرش، لرزش آرام پرچم « حسین »، نشانه عشق به مکتبی است که سید و سالار این قافله سبز در تلاطم جنگی نابـرابـر به همه و همه وصیت و نصحیت کرد:

که ای مردم  :

                     اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید

             آزاده باشید

                                                 آزاده باشید

 

                                                       دکتر مجتبی کرباسچی

                                                مهر . . . .1387

www.karbaschy.com

 

استفاده از اشعار ومقالات این وبلاگ با نام نویسنده و نام وبلاگ ، بلامانع است

ولی در غیر این صورت ، مستوجب عذاب وجدان و حرمت شرعی خواهد بود

 

 

از پرواز عشق درويش   تا هفت شهر ِعشق ِعطار  . . . . . دكتر مجتبي كرباسچي

        به مناسبت ۲۵ فروردین بزرگداشت عطار نیشابوری 

                  

         

           از " پرواز عشق " درويش

 

                                              تا "هفت شهر ِعشق ِ " عطار 

 

 

                                            

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

در احوال عطار نيشابوری نوشته اند  :

وی تاجری بسيارمعتبر و موفق در كسب و كار  بود او به پيشه عطاری مشغول بود

 

نقل کرده اند : روزی درويشی به مغازه وی رفت تا خريد كند درويش ديد عطار سخت

مشغول  دادو ستد است ، پول مي گيرد و متاع  مي دهد ودر اين گيرو دار هيچ رحمی هم

 

ندارد درويش ِشوريده حال كه  نظاره گر اين اوضاع بوده از بی اعتنايی عطار نيشابوری

 تعجب می كند روی به او می كند

 

وبه عطار مي گويد : تو با اين حرص وطمع و ولع چگونه از دنيا دل خواهی كند

 

و عطار باز با بی اعتنائی وبا كنايه ای طنز گونه و تمسخر آمیز جواب مي دهد :  هر طوری تو جان دهی

 

و درويش پاسخ ميدهد :  پس ببين تا كه من چگونه جان مي دهم

 

در اين حال درويش در ميان دكان عطاری عبايش را پهن می كند كشكولش را زير سر

می نهد وخيلی راحت ِ راحت جان به جانان تسليم مي كند !!!

 

..................

آری خيلی راحت جان به جانان تسليم می كند !!!

....................

 

عطار نيشابوری كه از اين بازي عارفانه سخت منقلب ميشود دكان و مغازه را رها می كند

 

 و شوريده ِ حال ، كوی به كوی و برزن به برزن پرسان پرسان  به دنبال ِحق وحقيقت می

 گردد و آنقدر می رود ومی رود تا جائی كه :

 

عطار هفت شهر عشق را می گردد

                                           ولی ما هنوزاندر خم يك كوچه ايم !

 

                                               دكتر مجتبی کرباسچی

  

                                                                  مهر ماه  ۱۳۸۶

 

 

www.karbaschy.com

 

      استفاده از اشعار ومقالات این سایت با نام نویسنده و نام سایت ، بلامانع است

ولی در غیر این صورت ، مستوجب عذاب وجدان و حرمت شرعی خواهد بود .  

 

 

  

از عُقده تا عقیده . . . . . . دکتر مجتبی کرباسچی   

                                  به مناسبت 21 تیر  روز " عفاف و حجاب "                                          

یادداشتی برحاشیهً مسابقه دختر شایسته :


                           از " عُـقــده تا عـقـیـده "   

دکتر مجتبی کرباسچی   

                          

 

 

   

جمعی ، به در ِ پیر خرابات ، خرابند

                                               قومی ، به بر ِ شیخ مناجات، مریدند

 

  یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد

                          یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

 

 

گاهی از خود می پرسیدم اینکه جمعی نکوشیده به مقصد رسیدند یعنی چه ؟ این راز نهقته هماره ذهنم را مشغول داشت

 

تا اینکه در شبی آرام که از این سایت به آن سایت کلیک می کردم مطلب و  تصویری جالب نظرم را جلب کرد

 

و اما خبر و تصویر :

 نخست اینکه ، چون در ترکیه تحصیل افراد محجبه در دانشگاه ممنوع است لذا دختر ِ محجبه ی نخست وزیر فعلی ترکیه ناچارا در دانشگاه یکی از کشورهای همسایه تحصیل می کند !!!

 

و دیگر اینکه :

در یکی از کشور های اسلامی ، از میان خیل بیشماری از ماهرویان عرب ، یک دختر محجبه به عنوان دختر شایسته  انتخاب شده است .

 

با این یادداشت اصلا قصد  دفاع از حجاب به فرم مرسوم امروزی را ندارم !!! اصلا !...

حرف من اینست تا ببینید چگونه برخی به مقصد می رسند وبرخی با کوله باری از ادعا اندر خم یک کوچه می مانند !

 

د ر دنیای پیشرفته امروزی پوشیدن لباسهای سنتی و محلی در مراسم رسمی امری بسیار عادی وطبیعی است و این جای شگفتی وتعمق ندارد  ولی آنچه در این مورد بخصوص جای تعمق و تامل دارد اینست که لباس او لباس سنتی نبود بلکه " لباس عقیده " بود واین همانیست که قابل تقدیر است ولو اینکه گروهی این ایده وعقیده را نپسندند .

لباس فرم یک ارتشی یک لباس" شغلی " است ولی لباس یک روحانی ، کشیش و راهبه..." لباس عقیده " است

 

گرچه حتما از نظر برخی متشرعین حضور در محل برگزاری مسابقه دختر شایسته " نا کجا آبادی نا اصل " وغیر شرعی است ولی اصلا مهم نیست :

 

چرا که در این " نا اصل آباد " ، اصلی ، آباد  شد که نامش" عقیده "بود ، عقید ه ای که " عفت " را قبول داشت و عفتی که سمبلش " روسری "  بود

 

ای کاش بیشتر متشرعین ومبلغین ما به جای تبلیغ " چادر سیاه " به عنوان حجاب برتر ! مبلغ مخلص " عفت" بودند چرا که چادر سیاه و روسری یک سنت بومی و رفتنی است که اگر چنین نبود محجبین ِ مالزی واندونزی نیز می بایست از آن استفاده می کردند که نمی کنند  ولی عفت یک اصل اصیل و ماندنی است

 

 آنقدر ماندنی که پایبندی بر آن دغدغه ذهن " چارلی چاپلین " به دختر رقاصه اش بود که با وسواس و دلواپسی به او نوشت:

 

 دخترم :

 به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت اما می توان پوشیده تر و باکره تر بازگشت.

اما هیچ چیز و هیچکس در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند......... تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری

 دخترم : " برهنگی ، بیماری عصر ماست "

 آری !

 این دخترک معتقد در " ناکجا آبادی نا اصل " با سماجت بر اعتقادش بی هیچ ریاضتی نکوشیده به مقصد رسید ولی گروهی متعصب که فرق بین "سنت " و" عفت " را ندانستند با تعصب و تحجر خود خیلی بیهوده دویدند که  نه تنها به مقصد نرسیدند که شاید " با اعتقادی " را" بی اعتقاد " کردند !

و شاید این نازنین گوهر با گله از این جماعت " عقد ه اش را با عقیده اش " عوض کرد تا به آنان بگوید :   

 کوتاه نظر ، غافل از آن سرو بلند است        کاین جامه به اندازه‌ی هر کس نبریدند

                                                                                دکتر مجتبی کرباسچی

                                                                        مهر ماه      ۱۳۸۶     

 

http://www.mojtaba334.blogfa.com/post-69.aspx

                  استفاده از اشعار ومقالات این سایت با نام نویسنده و نام سایت ، بلامانع است

ولی در غیر این صورت ، مستوجب عذاب وجدان و حرمت شرعی خواهد بود .

پرواز علی . . . . . دکتر مجتبی کرباسچی



به مناسبت شهادت امام علی

 

پروازعلی

 

   دکتر مجتبی کرباسچی

                                                                                                     


" پرنده مردنیست "

" پرواز را به خاطر بسپار"



 یادمان باشد :  

صفاتی مثل، خوب و بد  ،  زشت وزیبا  ، قوی و ضعیف ، جنگ وصلح ،  شهرت وتنهایی   سختی وراحتی  ، عشق ونفرت......

همه وهمه ماندنی و جاویدند

ولی بازیگران و مهره های این صفات رفتنی و محکوم به فنا هستند .

  گرچه " یوسف " مُرد ولی " زیبایی  " را به ماهرویان سپرد .

  گرچه " هیتلر " رفت ولی " جنگ " ، دنیا را به کام نیستی و ویرانی کشاند .   گرچه " رستم  ِ " افسانه ها زیر خاک پوسید ولی " قدرت " با قوت تمام استوار ماند .  

گرچه " مادر ترزا و مادر و مادرها  " مردند ولی" مهر مادری و انسانیت " ماندگار شدند .

  گرچه " لیلی ومجنون ، شیرین وفرهاد " در فراغ هم سوختند ولی" عشق آتشین " آنان  با حرارت بیشتر وبیشتر  آتش بر خرمن پروانه زد . و گرچه " پرنده و خزنده " نیست شدند ولی" پرواز با پریدن وخزش با خزیدن " همچنان ادامه دارد .

اما علی . . .

به نظر من : علی مثل " یوسف ورستم " و دیگر بازیگران صحنهً زندگی هرگز نمرد چون او یک" فرد " نبود که بمیرد که او  یک" صفت " و فرهنگ خاص خود بود که ماندگار شد .

او در زمان جوانی با قدرت ِ " قوی ِ" بازوانش کمر "عمرو بن عبد ود "را خم کرد  ولی در اوج   خلافتش خود را"ضعیف" کرد ! تا کمر ش بازیگه بچه های یتیم ومعصومی شود  که نه از دنیا ومال ومنالش که از مهر پدری هم هیچ نمی دانستند .

آری ! کمر یل وپهلوان ِ عرب  را " خم کرد " ولی کمرش در قبال  یتیمان معصوم و ضعیف" خم شد ".

وقتی عمرو را به خاک افکند او به صورتش آب دهان انداخت. علی بر خاست و شمشیرش را به گوشه ای انداخت.وقتی عمرو علتش را پرسید :

گفت من تیغ از پی حق می زنم                 بنده ی حقم ، نه ، مامور تنم       شیر ِِحقم ، نیستم ، شیرهوی                   فعل من بر دین من باشد گواه

آری علی مردنی نیست : چون او آنقدر" مهربان " بود که هنگام نماز نگین پادشاهی خود را بر گدایی بینوا بخشید که شنیده بود :

                                  برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن                                 که نگین ِ پادشاهی ، دهد از  کرم  گدا را

 ولی همان علی ، در زمان جنگ با خوارج آنقدر " نا مهربان "شد که یک شبه چهار صد  تن از اصحاب و دوستان متحجرش را به خاک وخون کشید .

  علی نمرد چون عدالت مردنی نبود :

  او کسی بود که برای جلوگیری از حیف ومیل بیت المال به " سختی " عمل کرد وآتش گداخته    بر دست برادرش عقیل نهاد ولی وقتی با فرق شکافته در بستر شهادت با مرگ دست وپنجه    نرم می کرد با دلواپسی وصیت کرد با       " نرمی" با قاتلش برخورد کنند :

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

                                                چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

ولی  در نهایت اسد الله وشیر  ِ " مشهور" عرب بقدری" تنها " ماند که سر در چاههای مدینه   می کرد  تا درد دل کند او در زمان و  دورانی که بنام خدا و رسولش حکومت می کردند دختر رسولش را دور از چشم مردم ِ خفته ی شهرش  شبانه به خاک سپرد تا درد  تنهایی  وبی کسی اش را کسی نفهمد .

 وکسی که با عزت وشکوه جلال در کعبه متولد شد و اولین رجل مسلمان تاریخ شد در هنگام    مرگ آنقدر مظلوم وتنها ماند که  ندای تاریخی " فزت و رب الکعبه " او ماندگار شد .

ضربت به او سوء قصد به یک فرد نبود که  تهاجمی ناجوانمردانه به فرهنگی اصیل وماندنی بود .

آری !

  گرچه با ترور وی بر او جفا شد ولی " علی " ماند وماندگار شد .

  می دانید چرا ؟

چون او یک " فرد " نبود او خود یک " صفت " ناب ومنحصر بفرد بود .    صفتی که با همه صفات فرق داشت :

  چه فرقی ؟

  گرچه قوی قویست ولی هرگز نمی تواند ضعیف باشد .

  گرچه مهربان مهربانست ولی هرگز نمی تواند نامهربان باشد .

  گرچه رستم قوی بود ولی لزوما زیبا نبود .

  و گرچه یوسف زیبا بود ولی حتما نباید  قوی می بود .

  ولی صفت علی اینگونه نبود ! صفت او مثل ذوالفقارش دو لبه بود .

   یعنی مجموعه ای از صفات و" جمع اضداد " بود

  او:

  هم "قوی" بود و هم "ضعیف"

 هم "مهربان" بود و هم " نامهربان "

 هم " سخت " بود و هم" نرم"

  هم "جنگجو" بود و هم "صلح جو"

 هم" مشهور " بود و هم " تنها  "

 هم " دافعه " داشت وهم " جاذبه "


  و بالاخره   :

او " پرنده " نبود که بمیرد  

                                 که او" پرواز " ی ماندنی بود .

و  

" پرواز علی " سر فصل ادبیاتی نو شد ! ادبیاتی که  :

  خلاصه اش : 

                در یک کلام " علی" بود 

همان علی که :

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت                                                       متحیرم  ، چه نامم ،  شه ملک ِ لافتی را علی یارتان !

  دکتر مجتبی کرباسچی 

مهر ماه 1386  

www.mojtaba334.blogfa.com/post-59.aspx 


   استفاده از اشعار ومقالات این وبلاگ با نام نویسنده و نام سایت ، بلامانع است

    ولی در غیر این صورت ، مستوجب عذاب وجدان و حرمت شرعی خواهد بود.

راز ماندگاری سهراب ؟ . . . . .دكتر مجتبي كرباسچي

 

به مناسبت اول اردیبهشت  سالروز در گذشت سهراب سپهری

 

 

راز ماندگاری سهراب

 

به سراغ من اگر می آئید                                                              

نرم وآهسته بیائید

مبادا که ترک بر دارد

چینی نازک تنهائی من

 

دیشب بر سر مزار سهراب بودم ، وقتی وارد صحن امامزاده سلطانعلی در مشهد

 

 اردهال کاشان شدم با وسواس سعی داشتم آهسته وآهسته بروم تا " مبادا چینی نازک تنهائی او  ترک بردارد  " !!!

 

وقتی بالای سر قبرش ایستادم دخترکی تهرانی از مادرش پرسید که : آیا از

 

 سهراب فقط استخوان هایش مانده !!؟؟ من بیدرنگ پیش جوابی کردم وگفتم : نه

 

 دخترم آنهم نمانده !!! فقط از او " یا د" مانده همانی که با " سر سوزن ذوقی

 

"به ما یاد داد که چگونه " آب را گل نکنیم "  !!!

 

وقتی در آن ایوان صحن دیدم که روی قبر همهً اموات مومن و پارسا و زاهد را با سیمان

 

 پوشانده اند ، ولی تنها سنگ مزار او ( ولو  بی رنگ ورو ) مانده است مثل همیشه به

 

فکر فرو رفتم که :

 

  خدایا !

           " راز ماندگاری برخی از مردان تاریخ چیست " 

 

چرا باید بزرگانی را که با عزت و احترام تشییع و به خاک سپرده اند از یاد ببرند ؟ ولی

 

" سهرابی " را که با سختی ومرارت تشییع کردند و با ترس و پارتی غریبانه ودزدکی !؟ شبانه به خاک سپردند ماندگار شود . 

 

اعتراف می کنم وشما باور کنید که همیشه یک سوال بی جواب ذهنم را آزار می دهد :

 

 وآن اینکه من در این مانده ام که چه راز پنهانی در این خلقت نهفته که گاهی دست خالق 

 بزرگش  یار و یاور ودوستدار کسانی می شود که در زمان بودنشان خودشان آرزوی نبودنشان را دارند!؟

 

نمی دانم چرا باید اغلب نوابغ در زمان حیات شان در سختی و فقر زندگی کنند  ولی پس از مرگ آثار هنری آنان را به بهای بالا بخرند !!!؟

 

 نمی دانم ؟

 

ولی وقتی از این قصهً پر غصه رنج می برم یاد نصیحت حافظ می افتم که می گفت :

 

 

  هان مشونومیدچون واقف نه‌ای ازسر غیب

 

                                                 باشد اندرپرده  بازی‌های پنهان غم مخور

 

وشاید پشت همین پرد ه ها ی غیبی ، سری نهادینه شده بود که او را ماندگار

 

 کرد،  به نظر من  " راز ماندگاری سهراب " داشـتن همان " دل بی رنگ و ريای

 

 " او بود ، که نوشت :

 

 

 خـانـــه دوسـت كجــاســت !

 

مـن دلم می خـواهد خانـه ای داشــته باشم پـُر دوست

 

كــنـج هـر ديوارش دوستانم بنشـينـند آرام

 

گــــل بـگــو ، گـل بـشنــو ! ! !

 

هركـسی می خواهد ، وارد خانه پر مهـــر و صفامان گردد

 

شـرط وارد گـشتــن ، شــســـتـشـوی دلـهـاسـت !

 

شـرط آن ، داشـتن يك دل بی رنگ و رياست !

 

بـر درش ، بـــرگ گلـی می كـوبـم

 

و بـه يادش ، با قـلـم سـبــز بــهــار می نويـسـم :

 

"ای دوست ! خـانـه ی دوسـتی ما اينـجاسـت"

 

تا كه ســهـــراب نپــرسد دیـــگــــر ،

 

خـانـــه دوسـت كجــاســت !

 

 

 

 

 

تصویر خودم بر سر مزار

همشهری خوبم سهراب

 

 

 

       

اهل كاشانم اما !

 

شهر من كاشان نيست

شهر من گم شده است

من با تاب من با تب

 . . . . .خانه ای در طرف ديگر شب ساخته ام

 

 دکتر مجتبی کرباسچی

مهرماه . . . . 1386

www.karbaschy.com

 

استفاده از اشعار ومقالات این وبلاگ با نام نویسنده و نام وبلاگ ، بلامانع است

ولی در غیر این صورت ، مستوجب عذاب وجدان و حرمت شرعی خواهد بود .