حالمان بد نيست ، غم كم مي خوريم . . . . . علی رجایی
حالمان بد نيست ، غم كم می خوريم
حالمان بد نيست ، غم كم می خوريم كم كه نه، هر روز كم كم می خوريم
آب می خواهم ، سرابم ، می دهند عشق می ورزم ، عذابم می دهند
خود نمی دانم كجا رفتم به خواب
از چه ، بيدارم نكردی آفتاب
خنجری بر قلب بيمارم زدند بيگناهی بودم و دارم زدند
از غم نامردمی پشتم شكست دشنه ای نامرد بر قلبم نشست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يك شبه ، بيداد آمد ، داد شد
عشق آمد تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد ، بر ريشه انديشه ام
عشق اگر اين است مرتد می شوم خوب اگر اين است من بد می شوم
بس كن ای دل نابسامانی بس است
كافرم ديگر ، مسلمانی بـس است
در ميان خلق سر درگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از اين با بی كسی خو ميكنم هر چه در دل داشتم رو ميكنم
نيستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستی كار ما ست چشم مستی تحفه بازار ما ست
درد می بارد چو لب تر می كنم طالعم شوم است باور می كنم
من كه با دريا تلاطم كرده ام
راه دريا را چراگم كرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمی گويم كه خاموشم مكن من نمی گويم فراموشم مكن
من نمی گويم كه با من يار باش
من نمی گويم مرا غمخوار باش
من نمی گويم دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين شاد باش
دست كم يك شب تو هم فرهاد باش
علی رجایی
http://mojtaba334.blogfa.com
سلام