از علی آموز اخلاص عمل . . . . . مولوي
از علی آموز اخلاص عمل
از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان مطهر از دغل
در غزا بر پهلوانی دست یافت زود شمشیری برآورد و شتافت
او خدو انداخت بر روی علی
افتخار هر نبی هر ولی
آن خدو زد بررخی که روی ماه سجده آرد پیش او در سجده گاه
در زمان انداخت شمشیر علی کرد او اندر غزالش کاهلی
گشت حیران آن مبارز زین عمل
وز نمود عفو و رحمت بی محل
گفت بر من تیغ تیز افراشتی از چه افکندی مرا بگذشتی
آن چه دیدی بهتر از پیکار من تا شدستی سست در اشکار من
در شجاعت شیر ربا نیستی
در مروت خود که داند کیستی ...
ای علی که جمله عقل و دیده ای شمه ای واگو از آنچه دیده ای
تیغ حلمت جان ما را چاک کرد آب علمت خاک ما را پاک کرد
بازگو دانم که این اسرار هوست
زآنکه بی شمشیر کشتن کار اوست
راز ، بگشا ای علی مرتضی ای پس از سوءالقضا حسن القضاء
گفت من تیغ از پی حق می زنم بنده ی حقم ، نه مآمور تنم
شیر حقم نیستم شیر هوی فعل من بر دین من باشد گواه
رخت خود را من زره برداشتم
غیر حق را من عدم انگاشتم . . .
مولوی
سلام