از   :

             کُپل " مدرسه موشها "                                                 

                                                       تا                                              

                                                  کپل های " شهر آدم ها "

  مرضیه برومند خالق وکارگردان سریال عروسکی « مدرسه موشها » بود که نقش اول آن

 سریال را خانم « کپل » بازی می کرد.  در نشستی تلویزیونی مجری از خانم برومند پرسید:

 آیا شما خاطره ای از آن سریال دارید؟ ایشان گفتند:

 بلی ! چون ما با عروسک ها زیاد کار می کردیم قاعدتاً آنان کثیف می شدند که من مجبور بودم آنان را برای شستشو به خانه ببرم. او ادامه داد : یک بار كه بعد از شستن کُپل می خواستم او را به بند آویزان کنم گوش کپل را گرفتم و به او گفتم:

 آخه کپل ، من به تو حسودیم می شه. چرا تو باید این قدر مشهور باشی ولی من که خالق و آفریدگار این اثر ، وکارگردان و بازیگردان تو می باشم ناشناس و گمنام بمانم !!!! . . . . . .

 و من هم که کشته مرده این سوژه های ناب و ظریف هستم مثل همیشه به فکر فرو رفتم کمی دور خود چرخیدم و فکر کردم و کردم و كردم .  . . . . . .

 یادم آمد که چگونه خالق روزگار فوج فوج انسان هایی دوپا را از درون ، چون بادکنک باد می کند و این کپل های بادی را برای مدتی معلوم در « شهر آدم ها » رها می کند و فقط از آنها می خواهد تا خودشان  « تنظیم باد » کنند و به آنها گوشزد می کند که هر که با دستورات ونسخه وی رژیم لاغری گرفت و وزنش را تنظیم کرد او را به بهشت می برد و هر که گوش نکرد به جهنم خواهد رفت !

  لذا برخی را رئیس و مدیر ، برخی را وکیل و وزیر ، این یکی را مهندس آن یکی را دکتر ، بعضي را هنرپيشه معروف گروهي را ورزشكار مشهور ديگري را برج ساز و آخری را کارخانه دار می کند تا حسابی کُپل ِ کُپل شوند.

 ولی صد افسوس که این کپل های فراموشکار چنان در بازی روز و روزگار آنقدر سرگرم می شوند که کار وکارگردان رااز یاد می برند و متاسفانه وقتی از خواب بیدار می شوند که چشم شان کم سوست صدای تق تق زانو و جیر جیر عصا را با گوش های کرشان نمی فهمند و وقتی بیدار می شوند که خیلی خیلی دیر و دير است. 

مثال یکی از این کپل ها بیمار خودم بود روزی در بیمارستان اختر در « الهیه تهران » در درمانگاه ویزیت می کردم که آقایی متشخص و مرتب با تشخیص دیابتیک فوت ( پای قندی ) مراجعه کرد او خیلی نگران بیماری خود برای قطع انگشتان پاهاش بود بعد از معاینه گفتم مشکلی از این لحاظ ندارید با تاکید بر ادامه درمان بیماری قندش و تجویز حمام بتادین و آنتی بیوتیک با نسخه ای او را ترخیص کردم او رفت ولی دوباره برگشت و روی صندلی مقابلم نشست ! کمی به هم نگاه کردیم ، پیش خود گفتم حتماً او از آن دسته بیمارانی است که زیاد می پرسند لذا پس از كمي تامل اما با وسواس گفتم : آقا مشکلی ندارید 

 ولی او گفت : من مشکل دارم !  گفتم : چه مشکلی ؟

  گفت : آقای دکتر ! من در شهرك غرب و سعادت آباد دو برج ساخته ام و الان در همين الهيه مشغول ساختن برج دیگري هستم لذا من مشکل مالی ندارم ولی هر وقت دَر ِ یخچال را باز می کنم و انواع شیرینی جات و ميوه جات و مرغ و ماهی و پلو را می بینم ولی نمی توانم مصرف کنم خیلی رنج می برم و اخیراً شدیداً افسرده شده ام ! چه كنم ؟ دارويي ، دوايي ، قرصي ؟

 گفتم : سوالی بپرسم ؟ 

گفت : خواهش می کنم !

  گفتم : حاضرید همه برجها را بدهی سلامت خود را باز یابی !؟  ناگهان سراسیمه بلند شد و با تاييدي قاطع ، جوری به ارواح تمام آباء و اجداد و نیاکانش قسم خورد و طوری چهارده معصوم را ردیف کرد که من و انترن ها و رزیدنتها تا چندين و چند روز می خندیدیم . . . . . گرچه دیدیم و شنیدیم و خندیدیم ! ولی او رفت . . . . . كه رفت . . . . . . . . . . . . .

 من در عجبم كه : چرا خداوند هر وقت از دست این کپل های بادکنکی خسته می شود چرا آنان را از بیرون سوزن نمی زند تا همه ببینند و عبرت بگيرند .

 و از شما چه پنهان كه : کسی که از بیرون همه به مال و منال و موقعیت او قبطه می خوردند ، خدا ، او را از درون سوزن زده بود نه سوزن انسولین که آن سوزن نیشتر الهی بود چون او با همه پولهایش آنچه را که می خواست نمي توانست بخورد .

 برجها روز به روز گرانتر ويخچال روز به روز پر تر و پرتر مي شد ولي او روز به روز گشنه تر و گشنه تر مي شد !!!

چرا؟ نمی دانم چرا ؟

 ولي شايد . . . شايد چي ؟

 شاید او مصاحبه چندین سال قبل ِ دختر بچه اي فقیر را در ماه رمضان ند یده بود که از زندگیش می گفت او به همراه پدر بیمار در بسترش ، و مادر و خواهرش زندگي مي كرد آنان چون خانه نداشتند با کمک مردم در کنار مدرسه یا مسجدی چهار ستونی فلزي و چند متری درست کرده بودند که بالای آن یک شیروانی سوراخ بود. 

خبرنگار از او پرسید : روز و شب را چگونه می گذرانی؟

 واين نازنين ده دوازده ساله خیلی زیبا گفت : روزها رايكجور به شب ميرسونم و شبها می خوابم هر وقت كه باران از سورا خهاي شيرواني وارد مي شه ومن با قطره های باران بیدار ميشم دستهایم را به آسمان بلند می کنم و از خدا می خواهم باران قطع شود 

و خدا هم قبول می کند و دیر یا زود با ران قطع می شود ! !  آره !  به همين راحتي " باران قطع می شود " !!!

 تازه اون روز فهمیدم : چرا کاروانی که با پاهای برهنه و با بیرق های رنگارنگ با دعاها و ادعیه گوناگون راهي كوه وصحرا ميشوند تا نماز باران بخوانند دست خالی بر می گردند .

 تازه اون روز فهمیدم : چرا زاینده رود خشک می شود . 

تازه اون روز فهمیدم :  چرا مدت هاست از خشكسالي رنج مي بريم چون در " شهر آدم ها " دستانی کوچک با قلب هایی بزرگ ولی صداهایی بزرگ و بزرگ تر با شاه بیت غزل حافظ یعنی « سوز دل، اشک روان، آه سحر، ناله شب » در گوش خدا چنان رسا و شیوا داد می زنند که ای خدا !!! . . . . . تو ديگه چرا ؟؟؟؟   باران دیگه بسه ما خیس شدیم ، آخه بسه ! بسه ! بسه ! . . .

 وخدا ؟ و خدا هم كه خداي ِ همه است به ناچار مجبور مي شود تا گوش کند چون او مال ِ همه هست ! واقعا چه مصيبتي ست خدايي ! ! ! 

 و خودمونيم : " عجب صبري خدا دارد  "

 آری مشکل آن برج ساز لاغر و تکیده اما از درون کاملاً کُپل و كپل این بود که یادش رفته بود كه چه بخواهد و چه نخواهد مقداری از مالش مال خودش نیست مال این جماعت بی خانمان است

 ای کاش اگر او دوست نداشت توصیه و پند بزرگان واولیاء دین را در وصول خمس وزکات را بپذیرد   ولی چه خوب بود در کنج یکی از دیوارهای " برج شهرک غرب " ذهنش وصیت و نصیحت هنرمند و سوپر استار ِ" کشورهای غرب " یعنی چارلی چاپلین به دخترش را به خاطر می سپرد که گفت :

 دخترم : " همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : دومین سکه مال من نیست ، این باید مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ". 

  و باز چه خوب بود بر سَر دَر ِ " برج الهیه " ذهنش وصیت " الهه ِی" قدرت وشوکت  رُم  باستان یعنی اسکندر مقدونی را حک می کرد که گفت " هر گاه از دنیا رفتم دو دستم را از تابوت بیرون گذارید تا همه ببینند اسکندر با دست خالی رفت "

   ودر آخرچه خوب بود او حداقل با ترمیم شیروونی آلونک های شهر مان برای خود برجی از سعادت در " سعادت آباد " بهشت جاوید ان می خرید 

   کاری که برخی کردند و بعضی نکردند ! گرچه برج ها استوارواستوارترماندند ولی همه آمدند و رفتند ولی خوشا به احوال آنان که خوب رفتند چرا ؟ 

  چون خوب وخوب تر ماندند !

 که به قول سعدی :


  سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز 

                                                   مرده آنست که نامش به نکویی نبرند


    دکتر مجتبی کرباسچی

                                     آذر . . . . . . 1386     

..............................................................................................................

 http://www.mojtaba334.blogfa.com/post-112.aspx                                                                 قحطی در سودان                                                 لاشخوری ، در انتظار مرگ طفلی گرسنه عکاس : کوین کارتر ، اهل آفریقای جنوبی برنده جایزه پولینور ، 1994

  http://www.mojtaba334.blogfa.com/post-112.aspx

  استفاده از اشعار ومقالات این وبلاگ با نام نویسنده و نام وبلاگ ، بلامانع است                  ولی در غیر این صورت ، مستوجب عذاب وجدان و حرمت شرعی خواهد بود .