عبرت های تاريخی

 

View Raw Image" href="http://s3.tinypic.com/28gtsly.jpg" class="thickbox">

کو کوزه گر ! کوزه خر ! و کوزه فروش !؟؟؟

 

در کـارگـه کـوزه گـری رفتم ، دوش

دیـدم   دو هزار کـوزه گـويا و  خـموش

 

 

هــر يک به زبان حــال مـی گفتندی 

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

 

 

گفته اند " تاريخ" معلم انسانهاست .

" تاريخ " يعني : زندگي گذشتگان

 و " زندگي " : يعني سُـنن محدود به زمان و مكان

گرچه " آناتول فرانس " كتاب بسيار قطور تاريخ را در اين جمله خلاصه كرد كه :

" مردم آمدند ، رنج بردند و مردند "

ولي واقيعيت اينكه اين آمد و رفت ها و اين نا گفتني هاي تاريخ وقتي شنيدني مي شوند كه كاشفي در راه اختراعش جان دهد ، ثروتمندي در فقر بميرد و يا قدرتمندي از اوج قدرت در كنج عزلت بميرد

 

از يك طرف:

 

وقتي آدم مي شنود كه " لويي شانزدهم " هنگام اعدام خود ، وقتي كه ساطور گيوتين را ديد ، خود از پيشامد روزگار قرين حيرت شد زيرا كه خود او دستور داده بود كه تيغه آن ماشين به جاي اينكه بشكل كارد باشد بشكل مثلث باشد تا از لحاظ مكانيكي فشار و قدرت آن زياد شود تا محكوم راحت تر جان بخشد !

يا وقتي آدم مي خواند كه چگونه خانواده ي " تزار " ثروتمند روسيه همه اعدام شدند .

يا چگونه " شاه ايران " از اوج قدرت در كنج عزلت در مصر  مي ميرد.

 

واز طرفي ديگر:

 

وقتي انسان تاريخ زندگي پر رنج و محنت دانشمندان بزرگ را ورق مي زند و در درخشش اين اختر هاي تابناك و منور آسمان زندگي خيره مي شود هر چه بيشتر در مفهوم ظريف زندگي دقيق مي شود چرا كه :

انسان وقتي مي خواند كه " مادام كوري " مادرمهربان لهستاني در پاي دستگاه تجزيه راديوم بچه هايش را شير داد و مبتلا به سرطان شد .

وقتي كه مي فهمد كه " كخ " آلماني ميكروب سل را كشف كرد ولي خود به بيماري سل مرد !

 

وقتي مي بيند " لوي برايل " فرانسوي خودش كور بود ولي با اختراع الفباي كوران به نابينايان جهان بينيايي داد

وقتي مي شنود " بتهوون" يكه تاز عرصه تاريخ موسيقي ، شنوايي نداشت ولي با همت خود به موسيقي بي جان ، جان بخشيد !

وقتي يادش مي آيد " لاوازيه " فرانسوي واضع علم جديد شيمي زير گيوتين جان داد

 

وقتي مي فهمد " گاليله " زير شكنجه هاي پاپ و كليسا ، مكانيك جهان را بنيان نهاد 

 

وقتي مي بيند "مولير" در ضمن نقش كمدي جان باخت

 

وقتي مي خواند " كپلر " به قدري فقير بود كه بچه هايش از گرسنگي مردند ولي او با همت خود قوانين كيهاني را خلق كرد

وقتي مي بيند " ماركني" مخترع راديو ، به جرم واهي تاثير امواج الكتريكي بر اعصاب تهديد به قتل مي شود !

وقتي مي خواند " كپرنيك " و" گوتنبرگ" آلماني با فقر و تنگدستي جان باختند ولي يكي سياره ها را به نظم كشيد و ديگري صنعت چاپ را پايه گذاري كرد

 

وقتي مي بيند " اديسون " كارگر ساده ، جهاني را روشنايي بخشيد

 

و " جيمز وات" گاو چران ِ انگليسي با ديگ بخار لكوموتيو را به حركت واداشت

 

وقتي مي شنود " ماكسيم گوركي " پدر ادبيات روسيه ، زماني باربر ، شاگرد نانوا و مستخدم راه آهن بود

 وقتي مي گويند " موتسارت" چون هيزمي براي گرم كردن كلبه ي خود نداشت جوراب پشمي خود را دور دست خود مي پيچيد و مي نشست ودر همان حال آهنگهاي آسماني خود را مي نوشت

و " ورژاك" در اطاقي كه به سردي يخ بود پشت پيانوي كهنه اي كه قسمتي از كليد هاي آن كار نمي كرد مي نشست و آثاري مي آفريد كه بي نظير بود و در همان حال همان موسيقيدان بزرگ انقدر فقير بود كه پولي براي خريدن چند ورق كاغذ نداشت و آهنگ هاي خود را روي كاغذ پاره هاي فرسود ه اي كه از كوچه جمع مي كرد مي نوشت

 

اينجاست كه آدمي به ياد سخن " لئوپداوئر" استاد بزرگ موسيقي روسي مي افتد كه گفت :

براي آنكه موسيقيدان بزرگ شويد بايد در خانواده اي فقير به دنيا بياييد چون " چيز " مرموزي درون فقر وجود دارد و اين " چيز " زيبا همان عاملي است كه اين همه احساسات و عواطف و عشق ها را به وجود مي آورد .

آري :

من هنگامي كه  زندگي پر مشقت اين مناديان علم و بيداري را مي شنوم واز طرفي زندگي زيبا و راحت امروزه را كه حاصل زحمات آنان است را  نظاره مي كنم ، در اين راز مي مانم كه چرا مردم ، نوابغ خود را در دوره ي زندگي شان گرسنه مي گذارند اما پس از مرگ ، اكتشافات ، نوشته ها و تابلو هايشان را به قيمت هاي گزاف مي خرند !!!

 

اخيرا در مجله اي مطلب جالبي خواندم ، همانطور كه مي دانيد " جميله بو پاشا " سمبل مبارزات الجزاير بود وقتي يك هيئت ديپلماتيك ايراني در جستجوي او سراغش را از رييس جمهور ، وزرا و وكلاي الجزاير مي پرسند ، هيچكس از او خبري ندارد !!! تا اينكه دوستي ، آنان را به حلبي آباد شهر راهنمايي مي كند ، آنان در آنجا زني چند شكم زاييده مي بينند كه سخت مشغول رختشويی است و بچه هايش دور او بازي می كنند .

 يكي رو به آن زن مي كند و مي پرسد :

آيا شما " جميله بو پاشا " سمبل مبارزات الجزاير را مي شناسيد

وآن زن سري به آرامي تكان مي دهد و مي گويد : آري ، خودم هستم !!!!؟؟؟؟   

واقعا در شگفتم كه  اين چه رمز پر راز يست كه چرا هنرمندان موفق صحنه ي زندگي غالبا خانه نشين مي شوند

باشد كه اين راز هم ، مثل ديگر اسرارحيات از رازهاي خفته ي زندگي باقي بماند !!!!

                             كه بماند

                                                                                                                   كه بماند . . . . . .

 

View Raw Image" href="http://s3.tinypic.com/2hqrrs0.jpg" class="thickbox">

  قبر شاه مخلوع ايران در مصر   شايد او تاريخ را نخوانده بود تا از " عبرت هاي تاريخی" پند بگيرد . لذا او خود قسمتي از " تاريخ عبرت ها " شد . شاه ايران كه بسادگي از حيف و ميل اقوامش گذشت با چاپلوسي دربارش ، و " جاويد شاه " مردمش !!! روزهاي زيادي در روياي قدرت به خواب رفت و وقتي بيدار شد كه خود را براي مسكن و ماوايي در تبعيد در مصر و مراكش و مكزيك و پاناما در بدر و سرگردان ديد !!! شاید او هرگز باور نمی کرد که سرزمین پهناوری چون ایران حتی جایی برای دفن فرمانروای چندین ساله اش نخواهد داشت !  او در آخرین سفرش هميشه از خود پرسيده بود كه "  نمي فهمم چرا اينطور شد !!!؟؟؟  " ( آخرين سفر شاه ، ويليام شوكراس )   تا درودي ديگر بدرود   دکتـر  مجتبی کرباسچی  ارديبهشت . . . .1387   www.karbaschy.com    استفاده از اشعار ومقالات این وبلاگ با نام نویسنده و نام وبلاگ ، بلامانع است          ولی درغیر این صورت ، مستوجب عذاب وجدان و حرمت شرعی خواهد بود .