گفتــی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم . . . . . سیمین بهبهانی

گفتــی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
گفتــی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
گفتـی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم
گـفتـــــی ز بخــــت بد اگر ناگه رقــــيب آيد ز در
گفــتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم
گفتی که تلخی های مـــی، گــر ناگوار افتد مرا
گفتم که با نــوش لبـــــم آن را گــــوارا می کنم
گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام
گفتم که من خـود را در او عريان تماشا می کنم
گفتـــی که از بـی طاقتی دل قصد يغما می کند
گفتم کـــه با يغــــماگران بــــاری مدارا می کنم
گفتی که پيــوند تو را با نقد هــــستی می خرم
گفــتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم
گفــــــتی اگــر از کوی خود روزی تو را گويم برو
گفــتم که صد ســـال دگر امروز و فردا می کنم
گفتــی اگر از پای خــــود زنجير عـشقت وا کنم
گفتــم ز تو ديــــوانه تر دانی که پيدا مــــی کنم
سیمین بهبهانی
سلام