گفتم : که روی ماهت ، از من چرا نهان است . . . فیض کاشانی
گفتم : که روی ماهت ، از من چرا نهان است
گفتا : تو خود حجابی ، ورنه رخم عیان است
گفتم : که از که پرسم ، جانا ، نشان کویت
گفتا : نشان چه پرسی ، آن کوی بی نشان است !
گفتم : مرا ، غم تو ، خوشتر زشادمانی
گفتا : که در ره ما ، غم نیز شادمان است !
گفتم که سوخت جانم ، از آتش نهانم ...
گفت آنکه سوخت او را ، کی ناله یا فغان است !
گفتم : فراق تا کی ، گفتا که تا توهستی ! ...
گفتم : نفس همین است گفتا سخن همان است !
گفتم : که حاجتی هست ، گفتا بخواه از ما!
گفتم : غمم بیفزا ، گفتاکه رایگان است !
گفتم : زفیض بپذیر ، این نیم جان که دارد
گفتا : نگاه دارش ، غمخانه تو جان است !
فیض کاشانی
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۷ ساعت 21:12 توسط دکتر مجتبی کرباسچی
|
سلام